مرگ باغ
مرگ باغ
شهادت همه گل های باغ را ديدم
به شام حادثه مرگ چراغ را ديدم
به حرمت همهء لاله های سرخ، قسم
درون سينهء آيينه داغ را ديدم
حديث رستم ناكام را به دل خواندم
به روی نعش عقابی كلاغ را ديدم
شبی كتاب سحر را ورق ورق كردم
اميد گم شدهء بی سراغ را ديدم
هميشه حوصلهء سبز باد در گذر است
ميان سينه دل بی دماغ را ديدم
دگر چه گويم ازين سنگ و اين شكسته بلور
سخن تمام كه من مرگ باغ را ديدم ...
زندگی...
ای دل گرفته از زشت و خوب زندگی
آتشی به پا کن از برگ و چوب زندگی
تک درخت روح من، مثل یک ستاره مرد
در شب لجاجت دارکوب زندگی
ای شکوه آفتاب، در تمام عمر من
یا طلوع مرگ بود یا غروب زندگی
می چکد ستاره از خشم آخرین شب
یک تلاطم غریب از رسوب زندگی
کوله بار چشم من، یک سبد ستاره بود
رفتم از شمال درد ، تا جنوب زندگی...
زمستان۷۷
جنازهء گل
کهن ديارا، ديار يارا٬ دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم٬ کجا گريزم٬وگر بمانم کجابمانم
نادر نادرپور
جنازهء گل
غزال تقدير٬ به بند و زنجير٬ نمی خرامد ٬ به سمت فردا
نمی درخشد٬ حضور ماهی٬ به دشت غربت٬ به شام يلدا
درخت ها را ثمر نمانده ٬ خيال ياری ٬ به سر نمانده
ز مهربانی٬ اثر نمانده٬ به رنگ ماندن ٬ نمانده معنا
درين سياهی ٬ نه روی ماهی٬ نه آشنايی ٬ به قعر چاهی
جز از نوايی ز بينوايی ٬ چه می تواند دگر زليخا
جنازهء گل٬ به دوش بلبل٬ نمانده ديگر٬ به من تحمل
خزان جانی٬ به نا جوانی٬ لگد نمايد ٬ شکوفه ها را
به دست لاله٬ پيالهء خون٬ به چشم نرگس٬ نمانده افسون
به دشت غربت فغان مجنون ٬ به کوه ماتم ٬ سکوت ليلا
به شاخ و برگ درخت خورشيد٬ جز از سياهی نمی توان ديد
نشسته بر جان ٬ غبار ترديد٬ نمانده در دل ٬ اميد فردا
به تشنه کامی ٬ اسير دردم. درين بهاران٬ خزان زردم.
الا مسافر ٬ کجا روانی؟ نمانده راهی ٬ به سمت دريا...
تابستان ۷۹
يک رباعی
القصه...
خرماطلبند و هم خدا می خواهند
هم رزق شه و نان گدا می خواهند
القصه شبانان شما ای مردم
يک تاج به سر، يکی به پا می خواهند...
۲.۹.۱۳۷۴
۱-کاوه ۲-زمان
سلام!
این هم از دشواریها و طاعون مزاجی های زندگیست که آدم را آنقدر گرفتار می کند که نه مجالی برای شعر و قلم می ماند و نه وقتی برای "زندگی"! گاه لبهء تیز بی رحمی و خشم این هیولای لبخند کش، تارمصاحبت با دوستان و همدلان را می برد و گاهی خشم ناخود آگاهش پود دل و دماغ و حوصله را!
برای امروز دو شعر "سپید" از ذوق ناتوان "سیاهم" تقدیم شما.
کاوه
ای آهنگر بیمار،
کاوه!
سلامت تو بسته به آن است
که بر کف
مغز ضحاک داشته باشی
و در آستین
مار!
حقیقت این است
آری ،
حقیقت این است...
زمان
عقربه های ساعت
نیشم می زنند
و شب
در تاریکی می سوزد.
زخم هستی
در من
جاری
است...
از همهء دوستان عزیز که به این کلبه سر می زنند کمال امتنان و سپاس را دارم. ببخشایید برمن که در روزهای اخیر یا گرفتار درس و امتحان بودم و یا سرگردان و مسافر. اگر راستش را بپرسید همین حالا هم با شتاب این چند سطر را می نویسم. از اینکه در مراعات اصول همجواری و با خبر بودن از احوال همسایگان وبلاگزار، پای توانم در این روزها می لنگید شرمنده ام . دستم کوته بود و خرما بر نخیل. امیدوارم بتوانم از خجالت بدرآیم. برای اینکه این عریضه خالی از عرض نماند یک شبه شعر هم در پایان می آورم. زلال بمانید و سرفراز. یار زنده صحبت باقی.برای چند روزی خدا حافظتان. بخت بی جهت گریه می کنی ای ابر کس نسوزد دلش به حال درخت. فصل سخت غم است و قحطی بخت...
سحر(۲)
سحر۲
سحر زاده شد پیش چشمان من
و گل کرد بستان ایمان من
پر از شوق پرواز گردیده ام
من آغاز آیینه را دیده ام
چه زیبا زمین آسمانی شده
و گلهای دل ارغوانی شده
هم آغوش خورشید و شبنم شدم
از اندوه آیینه ها کم شدم
سحر واژهء ابتدای من است
قیامتگر چشمهای من است
بده جانمازی که پرپر منم
خدا را بگویید محشر منم...
سحر پیش چشمان من جان سپرد
وگل در نبود من ایمان سپرد
کسی پشت پا زد به سجاده ام
و من مثل برگی که افتاده ام
رهایم درافسانهء گردباد
و آواره هستم به چاه شغاد
من آهم من اندوه آیینه ام
من آغاز سهراب و تهمینه ام
بده نوشداروی درد مرا
نگه کن دل رهنورد مرا
ببین کوه تصویر آیینه است
دلم عاشق سرخ و سبزینه است...
کابل-۳بامداد ۱۰/۶/۱۳۷۵
سحر (۱)
سحر(1)
نگاهم کن ای معنی آفتاب
ولب تشنه تر کن مرا با شراب!
ببین، بی سحر چشم های مرا
ببین، کهکشان صدای مرا
بیا گریه تا صبح روشن کنیم
سحر را بدوزیم و بر تن کنیم
بفهمیم آیینه و نور را
درختان درماندهء دور را
درآواز شبنم، شناور شویم
درآغاز پرواز، پرپر شویم
رویم آن طرفها که آبی تراست
سحردر نبود تو خاکستراست
بیا با من از عشق بالا رویم
به آنجا که هستیم، آنجا رویم
به جایی که خورشید پر می زند
به آنجا که مهتاب در میزند
ببین پشت در اوج پرواز را
نگه کن شب و شوق پرواز را
بیا پشتِ امروزِ شب، خم شویم
ز جنت گریزیم و آدم شویم
من و تو بزرگیم، آلاله ایم
من و تو دو قلبیم و یک ناله ایم
نگاه تو آیینه دار من است
و چشمان تو، نوبهار من است...
ببین کودکان شب و بیشه را
ببین قحطی نور و اندیشه را
درینجا به جز مرگ آیینه نیست
و رستم دراندوه تهمینه نیست
درینجا شقایق تلف می شود
و گلبرگ شبنم علف می شود
همه پشت پا می زنند آب را
و باور ندارند مهتاب را
چکاوک اسیر است در دست باد
و دلها ندارند اصلاًً سواد
بیا باور عشق در دست ماست
بلندای این زندگی پست ماست ...
ساعت۱ بامداد. کابل ۱۳۷۵.۶.۱۰
مبارك باد ميلاد پرستويي كه مي ميرد
(۱)
چه صبح جانفزايي
-روز مرگ خويش را گويم –
در آنروز آفتاب از چار سوي قبله مي تابد.
در آنروز آسمان در چشمهاي كودكي لبخند مي كارد
در آنروز آتشي اما:
خموشي مي گزيند در دلي تاريك.
در آنروز
آه اي بودن
مرا بگريز!
خداحافظ!
سلام اي مرگ
اي آزادي مطلق!
من اينك در تو خود را باز مي بينم
مبارك باد ميلاد پرستويي كه مي ميرد!
سلام اي مرگ،
اي بودن!
مبارك باد مرگ چشمه در اعماق قلب آبي دريا …
(۲)
چه صبح جانفزايي
-روز مرگ خويش را گويم-
سبك بر شانه هاي باد مي چرخم
چه انبوه غريبي
ازدحام سادهء اشباح!
كساني اشك مي ريزند!
كساني شاخهء افسوس در دست از
كلام ساده گون مهرباني سخت مي شرمند
كساني يادشان مي آيد از روزي كه مي گفتم:
صنوبر واژهء عشق است
كبوتر روح آزاديست
و تنها با شقايق مي توان در مشرق آيينه ها گل كرد.
كساني نيز
برايم شعر مي خوانند …
من اما چشمهايم در ميان خلق
به دنبال نگاه آشناي فصل دلتنگي
كجايي اي هميشه دور از من
اي صنوبر زاده
اي پرواز ؟!
شقايق پيشهء تنها؟!
به يادت هست گفتم روز مرگم نيز تنهايم؟!
به يادت هست گفتم برگ هاي هر درختي روزهاي عمر يك مردند.
نگفتم، چشمه روح عاشق درياست؟
نگفتم، حرمت برگ درختان را نگه داريد؟
نگفتم آب؛
ايمان است
مسافر؛
رود
و دريا واژهء عشق است؟
و نبض شاعري در متن يك آيينه خواهد مرد؟
كجايي تو ؟!!...
و اينك اينچنين تنها
و آرام از فراز دستها بر خاك مي افتم
چه سان آسان
خداحافظ …
...غروب آهسته مي آيد
و نم نم نم نمك باران
تمام دشت را آيينه مي بندد
نه آهنگي،
صدايي
هيچ چيزي درين دنيا به يادم نيست
به جز شعر بلند عاشقي با تو!
(۳)
صداي گام هايت در سكوت قبرها مي پيچد آهسته
صداي گام هايت مي رسد از دور،
تو مي آيي!
قدم آهسته تر بردار
مبادا زير پايت نرگسي اندوهگين گردد!
مبادا زير پايت لانهء موري چنان گردد
كه قلبم سالهاي دور!
قدم آهسته تر بگذار
كه صدها شاعر تنها
در اينجا، زير اين پاها
به راهي دور مي بينند
به راه انتظاري دور…
تو اينك در كنارم ايستاده
به دستت دسته اي گل
شاخه اي افسوس مي بينم!
ستاره
دل
اميد
آيينه
مشتي خاك
و شبنم
اشك
دريا …
برايم اشك مي ريزي ؟!
برايم از دو چشم نازنينت اشك مي ريزي؟!
بگو بر آخرين برگ درخت خانه قلبت
كدامين شعر از اندوه من نقش است
بگو ديشب چرا تا صبح خواب چشمه و آيينه مي ديدي
بگو ديشب
چرا حتي نفهميدي؛
سحر يعني اميد زندگي در شب!
بگو ديشب چرا تا صبح
دلت پرزد
و هردم فكر مي كردي كبوتر مي پرد از بام روياهاي شيرينت!
برايم اشك مي ريزي؟!
برايم از دو چشم نازنينت اشك مي ريزي؟!
نه بس كن:
آسمان ابريست
بارانيست
بگو احساس بودن زير باران را براي من
به يادت هست؟
كتاب شعر "حافظ" را برايم باز مي كردي
هميشه "يوسف گم گشته باز آيد به كنعان را"
برايم فال مي ديدي
"لسان الغيب" مي فهميد روزي باز مي گردي
"لسان الغيب" مي فهميد روزي بر مزار خاك يارت باز مي گردي!
نه ديگر غصه بي معناست
نه ديگر غم نخواهم خورد!
نگاهش كن !
هنوز از چشمهايش عشق مي ريزد
هنوز از گونه هايش مژدهء يك روز باراني
نه بس كن،
گريه را بس كن !
-من اما سوختم در دوزخ اندوه خود يك عمر
به هر سويي كه مي رفتم
نگاه آشنايي دستهايم را صدا مي كرد
دلم از چشمه پر مي شد
به هر سويي كه مي رفتم
تو را مي يافتم در خود
"درخت " و "جنگل" و "دريا" به يادت هست؟!
سه واژه در درون هستي ام فريادها مي كرد
خدايم
روح جنگل بود
خدايم
شعر ماهي ها
خدايم
شاخ و برگ تك درخت عشق در دنيا
به هر برگ درختي
نام زيباي تو روشن بود
و هر ماهي
به درياي بزرگ زندگي
تصوير زيباي تو بر تن داشت
و در انبوه جنگل
وهم چشمانت غزل مي خواند
چه مي كردي كه اينسان وهم چشمانت غزل مي خواند؟!!
برو ، برگرد!
برو با خود ببر اندوه مردي را كه مي دانست مي ميرد!
برو ، برگرد!
غروب آيينه را بردار
بگو خورشيد يعني آخرين فرزند تنهايي
برو ، برگرد!
به ماهي ها سلامم را بگو
به گلدان آب ده
و حس نازك آيينه را درياب …
(۴)
تو اما
در كنارم ايستاده
دستهء گل را به دست باد خواهي داد
و با چادرنماز سال هاي عاشقي – ايمان
به سوي قبله خواهي رفت
و دستت در بلوغ دستهايم باز خواهد شد
مبارك باد مرگ چشمه در اعماق قلب آبي دريا …
دو همدم در سكوت دشت مي خوانند:
صنوبر واژهء عشق است
كبوتر روح آزاديست
و تنها با شقايق مي توان در مشرق آيينه ها گل كرد.
مبارك باد ميلاد پرستويي كه مي ميرد …
برف
سلام! این روزها تمام زندگی ام با محاسبه ، ریاضیات و فرمول های اقتصادی گره خورده. فصل امتحانات است و دانشجو بودن یعنی غرق بودن! هوای این دیار هم در روزهای اخیر بوی زمستان می دهد. هوا بس ناجوانمردانه سرداست...
ازاینکه کمتر میتوانم به وبلاگکده هایتان سر بزنم مرا ببخشید. این هم یک شعر که کم و بیش بوی برف و درخت و اندوه میدهد.
برف
دانه هاي بيشمار برف
كودكان در هوا معلقي
به سمت مطلق گريستن.
دانه هاي بيشمار برف !
پاكت سفيد نامهء خدا
-براي من-
در كجاي دستهايتان
نهفته است؟!
دانه هاي بيشمار برف
از فراز آسمان
رو به سوي كشورم نظر كنيد
-كشور درختهاي بي كفن-
متن نامهء خدا براي من
در آن
شكفته است...
آسمان، دريا
آسمان، دريا
شايد آنروز روز باراني
مادرم خواب چشمه را ميديد
ابر ارديبهشت گل ميكرد
آسمان قطره - قطره ميباريد
شايد آنروز روز دريا بود
كودكي آب را صدا ميكرد
مادري كوزهء اميدش را
لب درياچه اي رها ميكرد
شايد آنروز روز صحرا بود
پدرم عاشقانه ميخنديد
حيف، طوفان رسيد و عصيانش
اسب خوشبختي مرا دزديد
دست بي مهر زندگي آنروز
دست من را گرفت و با خود برد
گرگ بدطينت سياهي شب
بامداد آمد و سحر را خورد
بعد از آن مادرم به من فهماند
زندگي كوچ يك كبوتر نيست
زندگي وسعت شقايق هاست
هيچ كس با خدا برابر نيست
مادرم گفت : آسمان، دريا
اين الفباي زندگاني ماست
آسمان، پاك – آسمان، آبي
شعر دريا غرور ماهي هاست
مادرم گفت، آسمان يعني:
عشق، آيينه، صبحدم، توحيد
با طلوع نماز ما هر روز
مثل گل سبز ميشود خورشيد
مادرم گفت؛ آسمان يعني:
با خدا هر چه سخت آسان است
زندگي بي اميد بي معناست
نا اميدي شعار شيطان است
مادرم باز کرد پنجره را
گفت باید درخت ها را دید
وبه هر برگ آن نمازی خواند
روی هر شاخه اش خدارادید...
مادرم باز گفت: فرزندم
حرف دوم غرور ماهي هاست
گفتم از آسمان و خوبي او
بعد ازين درس، درس ما درياست
مادرم گفت: نام دريا را
ماهيان بزرگ مي فهمند
نام دريا، هميشه شيرين است
مثل يك قند، مثل يك لبخند
مادرم گفت ياد تو باشد
ما همه ماهيان دريا ييم
ما همه ماهيان يك وطنيم
عاشق نام آرياناييم
مادرم گفت ياد تو نرود
آريانا غرور ملت ماست
تا وطن هست زندگي سبز است
چون وطن نيست خاك بر سرماست
خاك پائيزي ديارت را
آب ده، سبز كن، بهاري كن
مثل پامير، مثل هندوكش
از هريرود پاسداري كن...
حرف اول خدا، سپس ميهن
مادرم گفت: آسمان، دريا
بعد از آنروز خوب فهميدم
من الفباي زندگاني را …
کابل
یک خواهش:
دوستان عزیز لطفا در صورت نا خوانا بودن بعضی از حروف به وِیژه "ی" چسپان یا "ی" میانه در این مطلب و دو شعر زیر مرا مطلع فرمایید. به نظر می رسد این صفحه به دلایلی - یا مشکل کامپیوتر یا شاید تایپ نفهمی من ! – خوانایی لازم را ندارد. متشکرم.
كابل (1)
حس ميكنم غريب ترين كودك جهان
با چشمهاي پر از اشك
از من سوال ميكند آيا
در كوچه هاي يخ زدهء كابل
ديگر بهار زنده نخواهد شد؟
كابل (2)
اين كودك يتيم
كاينك كنار جاده
بر دستهاي رهگذران ديده دوخته
تنها به يك سوال ميانديشد:
يك توته نان به چند شكم گريه؟!
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
امسال هشتصد و بیستمین سال تولد خورشید حقیقت و قلهء عشق و عرفان و معرفت مولانا جلال الدین محمد بلخی است. شوریده سر بی کرانه ای که بعد از گذشت قرن ها هنوز نوای نی معرفتش در همهء هستی از آسیای میانه در شمال تا شبه جزیرهء عربستان در جنوب، از اندونیزیا در خاور تا آفریقای شمالی در باختر دامن می گستراند و تشنه کامان عشق و معرفت را معجزه آسا سیراب می نماید.
بگذارید این کوتاه گفتار را با بند شعری از "جبران خلیل جبران" مسیحی لبنانی آغاز کنیم:
"تا چشمه های درون روان آدمی از درد مالامال نگردد هرگز شادی از آن فوران نمی کند."
آری، انسان هر چه بزرگتر باشد، درد مند تر است. هر چه بزرگتر باشد، تنها تر است. تنهاترین موجود هستی ، انسان بزرگ است و تنها نقطهء اوج این بزرگی است که از موجودی دو پا، بی کرانه ای با عظمت می سازد. و این همان نقطهء پیوند "عشق"و "آدمی" است...
زندگی مولانای بزرگ بلخ ، راه "شدن" و "بودن" را به ما نشان می دهد. عشق، این اکسیر جان آدمی در همهء دقایق زندگی " جلال الدین محمد" طغیان داشته است : محبت قلبی جلال الدین ده ساله به "گوهر خاتون" خرد سال شاید نقطهء آغاز این تلاطم درون ساز بوده که بعدها با پیوند های عارفانهء این بلخی شوریده سر با "سید برهان الدین محقق ترمزی" ، "شمس تبریزی" ، "صلاح الدین زرکوب " ، " حسام الدین" و دیگران به کمال رسیده است. اما نکتهء مهم تر اینکه بعد از خواندن و آگاهی از این حالت های عاشقانه و آتشین مولانا به یکباره ، به حقیقتی بزرگ میرسیم و تمامی این پیوند ها به شمول پیوند جاودانه ء مولانا با "شمس" رنگ بی رنگی به خود می گیرند و حقیقت هستی مولانا که همان عشق به آدمی ست را بر ملا می سازند...
بیدل به سجود بندگی توام باش
تابار نفس به دوش داری خم باش
زین کارگه عجز که در طینت ماست
الله نمی توان شدن ، آدم باش
...داستان زندگی مولانای بلخ، داستان حرکت به سوی انسان شدن است. اما "سجود بندگی " او هرگز مقارن و موافق با نیاز والتماس "تکلیف گرایانه" و "عجز مآبانه " نیست.( از همین جاست که بعد اصلی شخصیت مولانا که از او مولانا جلال الدین محمد بلخی را ساخته است ، هویدا می شود.) مولانا رسیدن به مقام و منزلت واقعی انسان را تا نزدیک ترین نقطهء پیوند خدا و آدمی بالا می برد. خدا را در دریک قدمی و حتی نزدیک تر از رگ گردن به انسان خاطر نشان می کند و این مسیر دشوار را با تعبیر "پله پله تا ملاقات خدا" تفسیر می کند. از درد فراق می نالد واز اعماق هستی خود فریاد می زند: " " بس است این عبارت ها ، خیال ها ، این مجاز ها. سوختن می خواهم، سوختن، سوختن."
پس رسیدن به قله های حقیقت انسان به همان اندازه که مشکل به نظر می رسد ممکن است و این همان تعبیری است که شیخ اجل از منزلت و مقام آدمی دارد:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت...
روزی تو مرا بینی ، میخانه برافتاده
دستار گرو کرده، بیزار زسجاده
شرک کوشش نا خودآگاه آدمی برای پیوند وپرستش است و گام اول در رسیدن به توحید. توحید ایمان به عشق خداییست .خدا یگانگی عشق است. و آنچه انسان و هستی و زمین وزمان و اعصارو بهشت و دوزخ و گناه و ثواب و همه و همه و همه و همه را به هم می پیونداند رنگ عاشقانهء ایمان است. انسان در تلاشی ناخوداگاه و برای ارضاء آن نیاز درونی و رسیدن به اتکایی روانی همیشه به دنبال معجزه می گردد. انسان در ذات خود بت تراش است. به یاد بیاوریم چگونه از شاهزادهء زاهد خدا ساخت و آن بودای صمیمی شاعر پرهیزگارعاشق را بر اریکهء خدایی نشاند....مولانای بزرگ همواره از ذهنیت نادرست و خرافاتی مردم نسبت به خود می هراسید و حتی به مبارزه با آن می پرداخت .و با آنکه آن ستارهء درخشان عشق مخالف سرسخت هر گونه آیین پرستی خشک بود و خود را متعلق به هیچ محدودیتی نمی دانست دیدیم چگونه بعد از مرگش طریقهء" مولویه" رابه نام و یاد او بنیان نهادند!
در هر فلکی مردمکی می بینم
هر مردمکی را فلکی می بینم
احوال اگر یکی، دو می بینی تو
بر عکس تو من دو را یکی می بینم
شناخت دقیق مولانای بزرگ کمک شایانی ست به انسان گم شدهء امروز و مرهم زخم های جانسوز انسان تنهای معاصر است. در یک کلام مولانا فرمول زندگی را به ما می دهد تا ما چگونه بتوانیم از عهدهء فهم و به کار گیری آن به در آییم.
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما.
گرگ و میش فاجعه
آخرین غزل
گرگ و میش فاجعه
دریا چکید مثل یکی قطره ، از چشم های دختر اندوهم
اینک منم سراب پر از ماهی ، اینک تویی و بستر اندوهم
یادت می آید آن شب پر غصه، گفتم بیا به مزرعه برگردیم
در ساقه های زرد زمان بگذار، آیینه ای برابر اندوهم؟
یادت می آید آن شب پر غصه ، از گرگ و میش فاجعه ترسیدم
خورشید چشم های فروزانت ، گل کرد در سراسر اندوهم ؟
ای مهر جاودانهء قلب من ! ای شعر ناب فصل شکیبایی!
این باغ های سرخ دروغینند ، برگرد رو به خاور اندوهم
نمرود آفتابی چشمش را ، از من دریغ می کند ابراهیم
بت های عشق فصل تمنا را، خواهد شکست آذر اندوهم...
اندوه!
اندوه
يك لقمهء برنج
ضيافت بزرگيست براي گنجشك ها.
آه ،
چرا اين مردم
جزئي كوچك از اندوه شكم هايشان را
با شادي بي كران انبوه گنجشك ها
بدل نمي كنند؟...
در آستانه ميلاد پیامبر
خدای مانده و فردا که از بشر خالیست
شب و ستاره وفردا که مانده پشت سرم
ومن حکایت مرغی شکسته بال و پرم
شب و ستاره و" فردا" که روبرویم نیست
زمین برادر مرگ است و مرگ همسفرم
به عشق شهره ء عالم شدم چنان مجنون
که از زمین و زمان وقبیله بی خبرم
به دست لیلی من شمع روشنی از عشق
ومن که باد صبایم همیشه در گذرم
بهار بود و هیاهو چنان رسید از دور
که زیر بار زمستان شکسته شد کمرم
نماند لیلی وشمع و نماند روشنیش
چنان که هیچ نمانده درین جهان اثرم
مدار بستهء خورشید بود و من بودم
چکید چون نم باران از آسمان جگرم
چه سان گرفته نباشم درین بهار غریب
درخت بودم ودیدم که شاخه شد تبرم
چگونه باز نگردم ازین همیشه سراب
که مثل روز دروغ است چشمه در نظرم
نمانده پیرهنی تا عزا کنم بر تن
نمانده هیچ امیدی که گل کند سحرم
شب است و آینه ها التماس بیهوده
ومن که از همهء شیشه ها شکسته ترم
همیشه شاهد پرواز و آسمان بودم
وجان سپرد میان پرنده ها پدرم
نه کوه مانده نه دریا نه دشت و از این دست
وگم شده ست درین کوچه راه خیر وشرم
چه سان بزرگ نباشم درین سیاه کبود
که دربهشت خدا تک درخت بی ثمرم
خدای مانده و فردا که از بشر خالیست
چنان که هیزم دوزخ نموده شاخ و برم
نه عاشقم به بهشت و نه ترسم از دوزخ
فقط خداست که داند چه هست در نظرم
چنان میان دلم جا گرفته عشق نبی
که وقت وصف جمالش علیل و لال وکرم
بگیر دست مرا ای همیشه سبز و بزرگ
مرا که خسته ترینم ، غریب و دربدرم
اگر چه سبزترین های راه در پیشم
به جز به سوی تو ای سربلند ره نبرذم
چه بی کرانه بزرگی چه بی کرانه عزیز
ومن که ذره و گردم حقیر و مختصرم
بلند مانده سرم در ردیف اهل هنر
که پیش پای امیران نریختم هنرم
درین مجادلهء سخت و سرد با بودن
نه اهل خدعه ورنگم نه مرد سیم و زرم
توان ماندن در این خرابه با من نیست
کجاست شعر نخستین کجاست همسفرم ...
بهار۷۴
عزيز كوچك
عزيز كوچك
در ازدحام تو گل مي كند
حضور كسي.
عزيز كوچك من
هميشه عشق
لغزش ناگاه
در حضور كسي است!
افغانستان سوم - تاريخ بر شانه هايم سنگينی می کند -
یادداشت :
به نظر من مصیبت های قلب مشترک ما ، وطن مشترک ما افغانستان مجموعهء زنجیره وار عواملی است که علت ومعلول همدیگرند. در این میان با کودتای ثور 57 افغانستان عزیز وارد مرحله ای نو از جریان مصیبت بار سرنوشت خود شد.این طاعون، تجاوز عریان روس ها به افغانستان،دودهه خون وخاک وخاکستر واندوه وغم بی شمار را درپی داشت. باری مصیبت وقتی به اوج رسید که خون آلاله ها ی مقاومت به یغما رفت و به تعبیر دوستی جهاد فی سبیل چوکی آغاز یافت.
و تراژدی به عصر سفاهت وزنجیر کشانیده شد...
همهء آن روزها ی اشک و غم و درد را به یاد داریم. ما سالهاست با سکوت از هم می پرسیم چرا ؟ ما سالهاست دردهای مشترک خود رابا خاموشی درد آوری به هم تعارف می کنیم برای شنیدن آوایی از سر همدردی وفهم این غم بزرگ.
چند ماه پیش در افغانستان وبر ویرانهء همهء آرزوهایم باحسرت از خود پرسیدم ما حالا به کجا می رویم؟ آدم هایی تکراری با سرهای تکراری با شکم های تکراری برای تکرار مصیبت مردمی که جرم شان فقط بودن است وبی گناهی.....
از قضای روزگار من هم در همان روز طاعونی-7ثور 57- متولد شده ام. از این روز و این تولد نامیمون می شرمم. برای اشک هایم دلیلی جز افغانستان نمی بینم و می دانم دوستش دارم و فقط برای آن زنده ام..
"افغانستان سوم – تاریخ بر شانه هایم سنگینی می کند-" چهار سال پیش ودر آستانه ء ثور 78 یعنی بیست و یکمین سالروز آغاز مصیبت های افغانستان نوشته شده . از خواننده ء آگاه و دردمند ، خوانندهء قربانی این سال های سیاه انتظار همراهی و عنایت به مفاهیم ارایه شده در آن را دارم.
افغانستان سوم
تاریخ بر شانه هایم سنگینی می کند
من از این می ترسم که مبادا
روزی بمیرم
وحرف های دلم را خاک
به حسادت
به روی هیچ کسی از تبار من نگشاید.
من از این می ترسم
که مبادا بمیرم
و فریادم را هیچ کسی در قریه ام نشنود.
من هراسانم
که مبادا
باد بیاید
در بستر همه ء رویاهایم خاکستر بنشاند
امشب
من از این می ترسم
که غریب مرگ شوم
بهار بیاید
غچی آواره
به خانه باز نگردد
چشمان منتظر زنی آن سوی دریا
در تلاطمی غریب بخشکد
ومردی که می دانست می میرد
از طوفانی نا بهنگام
لبریز شود...
پس چیزی بگو ای دل !
قفس تنگ است
پرنده ای نو مید
بر بال خاطره ای تنها
امشب از روی قریه ء ما می گذرد.
با آنکه می دانم
در دائره المعارف این گوش ها
هیچ کلمه ای معنای "راستی "را نمی دهد
با آنکه می دانم
درقاموس این زبان ها
"آزادی "تنها کلمه ء در بند است
با آنکه خوب می فهمم
در قاب این قلب ها
عشق را به دار آویخته اند
و باران را
بمباران کرده اند
حس می کنم
-کسانی شاید-
فریاد مرا می شنوند.
گفتم :
امشب پرنده ای نومید
بر بال خاطره ای تنها
از روی قریه ء ما می گذرد
آبادی را مرور می کند :
درختان ایستاده اند
تبر ها می شکنند
مر دانی را می بینم
که به آهنگ صدای تبر می رقصند
قلب شکسته ء مادری
در زیر بی حرمتی خاک بیشتر می شکند
اینک
بر گرده هایم زخمی است
بر شانه هایم
دردی
ومن
- مسافر سر گردان تاریخ –
به راهی که پیش رویم نیست
می بینم.
تاریخ بر شانه هایم سنگینی می کند
رگ هایم در تلا طمی غرور آفرین
شناسنامه ء اصالت خود را می گشایند
من حس می کنم
تنها پنجره ای به سوی پیروزی وا می شود
که حنجره اش
بر نیزه ء آزادی بلند شده باشد
من از پستان های زنی شیر خورده ام
که زخم پیراهنش
خاکستر ققنوسی بود
که هرگز زنده نشد
من از پستان های زنی شیر خورده ام
که پدر خوانده ء همه ء برادرانم بود
فرزندانی که پدرش خواندند
- و آنچه نکردند –
در حق پدر کردند:
گفتند " نان "
و شکم های کو چک آبادی را
به سنگ بستند.
پرندگان بی پناه حادثه را
به امید " خانه "
به قفس بردند
و هیچ " لباسی " بهتر از کفن
برای عروسی شمشاد های سرزمین شان
به ار مغان نیاوردند.
فرزندان مادرم
" عدالت " را سر بریدند
" قانون" را اعدام کردند
و "مصونیت " باغ را
برای طوفان نقل دادند
فرزندان مادرم استقلال را زنده به گور کردند
و شانه های بی پناه زنی در زیر آوار را
به دست جلاد سپردند
تا در موزیم فسیل شدهء ذهنشان
" انسان نوین " بسازند.
فرزندان نا خلف مادرم
" صلح " را فریاد زدند
کبوتر را به زنجیر کشیدند
وبا جامه ای آلوده
از میدان خون خاستند
تا " ملت " را توجیه کنند!
فرزندان مادرم
تاریخ را تنبیه کردند
حرمت خون را نفهمیدند
به کعبه پشت کردند
شمشیر " عمر " را
جز برای توته توته کردن جگر های فرزندانشان
از غلاف
بر نکشیدند
و سخاوت " عثمان " را
آه چگونه سخن بگویم
که خون انسان را
در بازار جهالت خود
متاع خیانت خریدند و
تاریخ را
به ابتذال کشانیدند...
اینک
از کتاب محمد چیزی ساخته اند
شایسته ء ندامت
و از بزرگی انسان
چیزی جز کرامت!...
ای تیره شام لجاجت!
تقویم زندگانی مایعنی :
هر سال نو
گذشتن تابوت بهار
بر شانه های مردمی
که کیفر بودنشان
زیستن است
ونان خشکی حتی
کابوس مرگ فرزندرا
از چشمان فواره ای مادری تواند زدود
وبرگ محبتی حتی
- تنها برگ محبتی –
بهار را برایشان اجابت می کند
از کابل می گویم
از قندهار
بلخ
غزنی
از افغانستان سخن می گویم.
تاریخ تکرار می شود
اینک سفاکان بیگانه
"منصور " گونه
در برابر"ابومسلم " صف کشیده اند
و واژه های سرگردان تاریخ را
به اسارت می گیرند
تا برای خود هویت بسازند.
اینک برای " سید جمال "
تذ کره ساخته اند
آنها حتی
در استخوان پدرانم چیزی یافته اند
شایسته ء پیراستن خود
استخوان های پر توان پدرم
صابون دست های خون آشام دشمنان سرزمینم شده است...
ای آسمان بزرگ!
ای سکوت مهتابی خونین !
انار اندوه مرا
دانه
دانه
دانه کن
مرا از غروب بگریز
ومرگ را
برایم به هدیه بیاور
که مرگ
هزار مرتبه بهتر
از زیستن در جغرافیایی ست
که حتی
گنجایش یک واژهء آزادی را ندارد.
اینک
تابوت بیست ویک بهار
از فراروی چشمان من می گذرد
خون افغانستان
در رگ هایم جاریست
زنده باد " آزادی "
جنگ، جنگ است...
سالی پیش تر از امروز میل نوشتن در این حال وهوا به سرم زد. نتیجه مجموعه ای شد به نام "شیشه های شکسته". آنچه در زیر می آید اولین قسمت این مجموعه است.
(1)
گاهی درتنهایی خود آیینه ها را می شمارم. احساس می کنم دنیا به حدی کوچک است که نمی توان برای مدت درازی عاشق ماند. از آیینه ها می گفتم. آیینه هایی به سادگی رویا در اولین صبحدم عاشقی ! به من نخند! می دانی هنوز به قدری زیبایی که نمی توانم به تو نیاندیشم. هنوز در چشمانت همان لبخند همیشگی ساده را می بینم که به من می گوید : سلام!
- سلام! من به قدری کوچک شده ام که احساس بزرگی می کنم! سال های بی تو بودن مرا بزرگ وبزرگ تر کردند.راستی تو همان قدر زیبایی که آن روزهای دور! آیینه ای کنار اندوهم بگذار.موهایت را در آن شانه کن. بگذار شب بیاید. بگذار برای حماقت هم گریه کنیم. برای حماقت عشقی بزرگ که من بعد از آن بار مقدس بارهای باردیگر به آن گرفتار شدم!!!
دست هایت را از من ندزد. می دانم، می دانی ندانسته و نخواسته آن آیینهء زلال صمیمانه را با شیشه های بسیاری بدل کرده ام. اما تو می خندی؟!! من همیشه به دنبال تو می گشتم. به دنبال تصویری از تو آیینه های شکستهء بسیاری را یافتم. به آنها دل بستم به امید یافتن تو. همیشه خواب می دیدم به هرات برگشته ام. تو با پیراهنی سفید، دسته ای نعنا و دستمالی به رنگ سرخ لاله با همان موهای بلند ولبخند پر معنی ایستاده ای ، مرا شاعر صدا می کنی. به آرزوهای بلندم می خندی. پیالهء چای سبز را زیر تاک ها می آوری. کتاب روح القوانین را از من می گیری. نگاه می کنی. مثل نویسنده ای ناراضی از کارش کتاب را ورانداز می کنی. بعد به من می بینی. شاید می خواهی بگویی سیاست خوب وبد ندارد! شاید هم
می خواهی بگویی عشق قانون نمی شناسد. اصلا شاید می خواهی بگویی: احمق، چای سرد شد! تو بزرگ ترین آرزویت این است که برایم چای بیاوری. من بزرگ ترین آرزویم دیدن تو است. راستی ما چقدر ساده ایم و صبور!...
می خواهم از شیشه های شکسته آیینه ای بسازم وتو را در آن ببینم. می خواهم به مظلومیت تو، به مظلومیت خود، به مظلومیت انسان بگریم. شاید ما به حدی بزرگیم که دنیا هستی ما را تحمل نمی تواند...
... پنجره ها را باز می کنم. بوی باروت می آید.من گاهی در تنهایی خود آیینه ها را می شکنم. جنگ در پیش است. عزیز مهربانم ، همانجا زیر تاک ها بایست. بوی نعنای دست هایت را حس می کنم. اما جنگ، جنگ است. اشک هایت را اسراف نکن. من به دیدارت می آیم.با تفنگی بر شانه و وجدان بزرگی در سینه...
ازمجموعهء"آیینه های شکسته"
دو شعر
هبوط
به ساقه های تو ای گندم
من استعارهء بودن را
نظاره گر شده ام
الا گناه بزرگ ،
سلام من به تو باد!
ز دست های تو ای انسان
اراده می ریزد
هبوط اگر به معنی بودن
مبارک باد!
سوال
من از معادلهء روزگار می ترسم
که در جهالت او
هر چه هست مجهو ل است.
الا موازی مظلوم بی گناهی من،
انسان!
درین تجاهل دیرینه عشق معقول است؟!!
